ذوالقرنین؟

مدتی بود که پستی در زمینه‌ی تاریخ نداده‌بودم، شاید چون در این مدت کمتر به‌کتاب‌های تاریخی مراجعه کرده‌ام. حالا به‌بهانه‌ی ویرایش و پیرایشِ پست‌های وبلاگِ سابق و استفاده‌ بردن از آن‌ها، مطلبی که مدت‌ها قبل درباره‌ی ذوالقرنین نوشته‌بودم را ویرایش کرده و اشکالاتش را در حدِّ توانم رفع کرده‌ام. هدف از این پست را بررسی شخصیتِ ذوالقرنین و این‌مورد که بلاخره کوروش ذوالقرنین است یا اسکندر، می‌دانم. به‌این علت که به طورِ تخصصی به‌مطالعه‌ی تاریخ نپرداخته‌ام، اگر اشکالی در این پست می‌بینید، خوشحال می‌شوم که به من گوش‌زد کنید( گرفتنِ غلطِ املایی هم جایِز است و مانعی ندارد.). قبل از این‌که به‌اصلِ مطلب بپردازم، از شما می‌خواهم اگر مایل به‌استفاده از این مطلب هستید، لینکِ مستقیم به‌این مطلب را فراموش نکنید تا سوءِتفاهمی پیش نیاید!


قبلاً باید عرض کنم که‌این‌مطلب را در حدِّ بازی‌هایِ تفسیری می‌دانم، وگرنه خودم کوچک‌ترین عقیده‌ای به‌پایه‌هایِ بنیادینِ‌ آن ندارم و این‌مطلب را در اصل به‌سفارشِ دوستی، برایِ‌ رفعِ ابهامِ شخصیّتِ ذوالقرنین و نظرِ مورخان در بابِ آن نوشتم.

باید بدانیم که بيشتر مفسران قديمی (از جمله طبری) و از معاصران مونتگمری وات در «دايره المعارف اسلام» و آقایِ دکتر حسنِ صفوی در «ذوالقرنين کيست ؟» نظرشان بر اين بوده که منظور از ذوالقرنين، اسکندرِ مقدونی است. اما مفسرانِ عصر جديد از جمله مولانا ابوالکلام محيی‌الدين احمدِ آزاد ( ۱۹۵۸-۱۸۸۸) وزير فرهنگ سابق کشورِ هند( گويا به اقتباس از سر سيد احمدخان مصلحِ هندی مفسر معروف قرآن) در تفسير معروفش به‌‌اردو به‌نام «ترجمان قرآن» (که استاد باستانی پاريزی رساله او را با شرح و بسط لازم به فارسی ترجمه کرده: «ذوالقرنين يا کوروش کبير») و مفسر بزرگ حضرت علامه طباطبائی صاحب‌الميزان و آيت الله مکارم شيرازی صاحب تفسير نمونه، و بعضی از قرآن‌پژوهان از جمله شادروان خزائمی صاحب «اعلام القرآن» و زبان‌شناسِ بزرگ معاصر آقایِ دکتر فريدون بدره‌ای در کتاب «کوروش کبير در قرآن مجيد و عهد عتيق» اظهار عقيده کرده‌اند که ذوالقرنين همان کوروش هخامنشی است. برخی هم که متاسفانه ادعایشان آن قدر بدوی‌است که اعتقاد دارند، ذوالقرنین در سرزمین یمن بوده است که به‌آن نپرداختم. هرچند که‌ در ادامه می‌فهمیم، ذوالقرنین به جز کوروش بزرگ شخصِ دیگری نمی‌تواند باشد.
حال باید بدانیم منشا پیدایشُ ذوالقرنین -که در عربی صاحب دو شاخ ترجمه میشود- کجاست؟
شایسته‌است که اول به‌تورات بپردازیم که ذره‌ای از الطافُ کوروش را برایمان بازگو می‌کند.
در باب 32 تورات خداوند می‌فرماید:

زمانی خواهدرسید که پادشاهی عادل برتخت سلطنت خواهد نشست و رهبرانی باانصاف مملکت را اداره خواهند‌کرد ... آنان بی‌حوصله نخواهندبود بلکه با فهم و متانت با مردم سخن خواهندگفت.

در باب 41 تورات خداوند می‌فرماید:

تسلی دهید به مردم من و مژده دهید، زیرا زمان مجازات سر آمد و از گناهان آنان درگذشتم .. سخنان مرا بشنوید. کسی از شرق برانگیخت، کسی را که همه او را کوروش، مرد خدا، می‌دانند. [جالب توجه اینجاست که با وجود این قضیه، عده‌ای چون بوعلی سینا به اسکندر ذوالقرنین(!) اعتقاد داشتند.] او ملل را به اطاعت خود درآورده و شاهان به پایش افتادند و راه‌هایی پیمود که کسی نرفته است ... این است بنده‌‌یِ من که دست او را گرفته‌ام، برگزیده‌یِ من که روحِ من نسبت به‌او باعنایت است، او راستی را برای مردمان آورد ... خسته نشود و نرود تا آنکه عدالت را در رویِ زمین برقرارکند .

در باب 44 خداوند می‌فرماید :

من یَهُوَه هستم و همه چیز را آفریده‌ام ... کوروش شبانِ من است و تمام مسرت مرا به اتمام خواهدرسانید.

همانطور که می‌بینیم در جای‌جایِ تورات نام کوروش وجود دارد و اگر بخواهیم از تورات نیز برداشت کنیم، عبارت " کوروش شبان من است و تمام مسرت مرا به اتمام خواهد رسانید " پیامبریِ کوروش را می‌رساند که البته در قرآن به این موضوع اشاره نکرده‌است.
حالا بهتر است به سراغِ قرآن برویم و این‌که چرا ذوالقرنین در قرآن مطرح شده‌است. از آیه 83 تا 98 سوره کهف قرآن درباره ذوالقرنین سخن گفته‌شده که با هم به‌آن می‌پردازیم:

  • ۸۳. از تو از ذوالقرنین پرسند. بگو: برای شما از او خبری خواهم‌رساند.
  • ۸۴. ما به او در زمین تمکن دادیم و از هر چیز وسیله‌ای عطا کردیم
  • ۸۵. پس راهی را تعقیب کرد.
  • ۸۶. چون به غروب‌گاه آفتاب رسید، آن را دید که در چشمه‌ای گل آلود فرو می‌رود و نزدیک چشمه گروهی را یافت. گفتیم: ای ذوالقرنین، یا عذاب می‌کنی یا میان آنان طریقه‌ای نیکو پیش می‌گیری.
  • ۸۷ .گفت : هر که ستم کند، زود باشد که عذابش کنیم و پس از آن سوی پروردگارش برند و سخت عذابش کند.
  • ۸۸. و هر که ایمان آورد و کار شایسته کند، پاداش نیک دارد و او را از فرمان خویش کاری آسان گوییم.
  • ۸۹. و آنگاه راهی را دنبال کرد
  • ۹۰. تا به طلوع گاه خورشید رسید و آن را دید که بر قومی طلوع می‌کند که ایشان‌را در مقابل آفتاب پوششی نداده‌ایم.
  • ۹۱. چنین بود و ما از آن چیزها که نزد وی بود، به طور کامل خبر داشتیم.
  • ۹۲. باز از جنوب به سمت شمال سفر را ادامه داد .
  • ۹۳. تا وقتی میان دو کوه رسید، مقابل آن قومی را یافت که سخن نمی‌فهمیدند.
  • ۹۴. گفتند: ای ذوالقرنین یاجوج و ماجوج در این سرزمین تباهکارند. آیا برای تو خراجی مقرر داریم که میان ما و آنها سدی بنا کنی ؟
  • ۹۵. گفت : آن چیزها که پروردگارم مرا تمکن آن را داده، بهتر است. مرا به نیرو کمک دهید تا میان شما و آنها حایلی کنم.
  • ۹۶. قطعات آهن پیش من آرید. تا چون میان دو دیواره پر شد، گفت : بدمید. تا آن‌را بگداخت. گفت : رویِ گداخته، نزد من آرید تا بر آن بریزم.
  • ۹۷. پس نه توانستند بر آن بالا روند و نه توانستند آن‌را نقب زنند.
  • ۹۸. گفت : این رحمتی از جانب پروردگار من است و چون وعده‌ی پروردگارم بیاید، آن را هموار سازد و وعده‌ی پروردگارم درست است.

حالا چند نکته در این آیات وجود دارد که باید به آن‌ها اشاره کرد:

  • در آیه 83 که گفته است: " از تو می‌پرسند " طبق تفاسیر موجود در مورد سوره‌یِ کهف یهودیان سه موضوع را از پیامبر می‌پرسند تا او را محک بزنند ، یکی مسئله‌ی روح و دوم داستان اصحاف کهف و سوم سرگذشتِ ذوالقرنین که مورد آخری بِدین سبب بود تا بدانند آیا پیامبر ناجی یهود را می‌شناسد ؟
  • در آیه 84 که گفته است: " تا به غروب‌گاه آفتاب رسید " در اینجا به حمله کوروش به لیدیه و شهر سارد نزدیک دریایِ مدیترانه اشاره می‌کند.
  • در آیه 90 که گفته است: " تا به طلوع‌گاه خورشید رسید " به لشگرکشی دوم کوروش کبیر اشاره می‌کند که سرزمین‌های پارت و زرنگ و هرات و خوارزم و گندار و ثَه‌تَ‌گوش با این آیه منطبق است که در برخی نقاط از شدت گرما باعث عدم پوشش لباس در میان مردم می‌شده‌است.
  • در آیه 92 که گفته است: " باز از جنوب به سمت شمال سفر را ادامه‌داد " نیز به سرزمین‌های شمالی ارمنستانُ فعلی و قفقاز اشاره می‌کند.
  • آیه 94 که گفته است: "ای ذوالقرنین یاجوج و ماجوج در این سرزمین تباه‌کارند. آیا برای تو خراجی مقرر داریم که میان ما و آن‌ها سدی بنا کنی؟ " باید به چند نکته اشاره‌کرد، اول این‌که کوروش در میان کوه‌های قفقاز و در تنگه‌ی معروف داریال سدی ساخت که به سد ذوالقرنین معروف شد، نهری که امروزه به نام سائرس به معنای کوروش به یونانی درجریان است و در آثار باستانی ارمنی از این دیوار به نام "بهاگ گورائی" یا تنگه کوروش یاد می‌کنند همه نشانه‌ی ذوالقرنین بودن کوروش است.
درباره قوم یاجوج و ماجوج هم در رویای یوحنا فصل 20 از آنان "گوگ و ماگوگ" یا همان "جوج و ماجوج" یاد شده‌است که در ادامه به‌آن می‌پردازیم.
در اصحاح دهم از سفر تکوین تورات آمده‌است:

اینان فرزندان دودمان نوح اند: سام و حام و یافث که پس از طوفان برای هر یک فرزندانی شد، فرزندان یافث عبارت بودند از جومر و ماجوج و مادای و باوان و نوبال و ماشک و نبراس.

در کتاب حزقیال اصحاح سی و هشتم آمده است:

خطاب سخن رب به من شد که می‌گفت: "ای فرزند آدم روی خود متوجه جوج سرزمین ماجوج رئیس روش ماشک و نوبال کن، و نبوت خود را اعلام بدار و بگو آقا و سید و رب این چنین گفته که ای جوج رئیس روش ماشک و نوبال، علیه تو برخاستم، تو را برمی‌گردانم و دهنه‌هایی در دو فک تو می‌کنم، و تو و همه لشکرت را چه پیاده و چه سواره بیرون می‌سازم، در حالی که همه‌ی آنان فاخرترین لباس بر تن داشته باشند، و جماعتی سترگ و با سپر باشند همه‌شان شمشیرها به دست داشته‌باشند، فارس و کوش و فوط با ایشان باشد که همه با سپر و کلاه خود باشند، و جومر و همه لشکرش و خانواده نوجر که از اواخر شمال با همه لشکرش شعبه‌های کثیری با تو باشند." می‌گوید: "به همین جهت ای پسر آدم باید ادعای پیغمبری کنی و به جوج بگویی که سید رب، امروز در نزدیکی سکنای شعب اسرائیل در حالی که در امن هستند چنین گفته: " آیا نمی‌دانی و از محلت از بالای شمال می‌آیی."

در اصحاح سی و نهم داستان پیشین را دنبال نموده می‌گوید:

..و تو ای پسر آدم برای جوج ادعای پیغمبری کن ... و تو را از بالاهای شمال بالا می‌برم، و به کوه‌های اسرائیل می‌آورم، و کمانت را از دست چپت و تیرهایت را از دست راستت می‌زنم، که بر کوه‌های اسرائیل بیفتی، و همه لشکریان و شعوبی که با تو هستند بیفتند، آیا می‌خواهی خوراک مرغان کاشر از هر نوع و وحشی‌های بیابان شوی؟ بر روی زمین بیفتی؟ چون من به سخن سید رب سخن گفتم، و آتشی بر ماجوج و بر ساکنین در جزایر ایمن می‌فرستم، آنگاه است که می‌دانند منم رب...

در خواب یوحنا در اصحاح بیستم می‌گوید:

فرشته‌ای دیدم که از آسمان نازل می‌شد و با او است کلید دوزخ و سلسله و زنجیر بزرگی بر دست دارد، پس می‌گیرد اژدهای زنده قدیمی را که همان ابلیس و اهریمن باشد، و او را هزار سال زنجیر می‌کند، و به جهنمش می‌اندازد و درب دوزخ را به رویش بسته قفل می‌کند، تا دیگر امتهای بعدی را گمراه نکند، و پس از تمام شدن هزار سال البته باید آزاد شود، و مدت اندکی رها گردد." آنگاه می‌گوید: "پس وقتی هزار سال تمام شد اهریمن از زندانش آزاد گشته بیرون می‌شود، تا امتها را که در چهار گوشه زمین‌اند جوج و ماجوج همه را برای جنگ جمع کند در حالی که عددشان مانند ریگ دریا باشد، پس بر پهنای گیتی سوار شوند و لشکرگاه قدیسین را احاطه‌کنند و نیز مدینه‌ی محبوبه را محاصره نمایند، آنگاه آتشی از ناحیه‌ی خدا از آسمان نازل شود و همه‌شان را بخورد، و ابلیس هم که گمراهشان می‌کرد در دریاچه آتش و کبریت بیفتد، و با وحشی و پیغمبر دروغگو بباشد، و به زودی شب و روز عذاب شود تا ابدالابدین.

از این قسمتِ نقل‌شده، بهره‌گیری می‌شود که «ماجوج» و یا «جوج و ماجوج» امتی و یا امت‌هایی سترگ بوده‌اند، و در قسمت‌های بالای شمال آسیا از آبادی‌های آن روز زمین می‌زیسته‌اند، و مردمانی جنگجو و سرشناس به جنگ و تاراج بوده‌اند.
البته برای این سد نیز حکایات بسیاری است که مثلا نمونه از آنها منگوگ و مگوگ چینی که میتوان آنها را به منغول و مغول یا همان مغولستان تشبیه کرد که به چین حمله‌ور شدند و آن‌ها دیوار چین را ساختند، عده این دیوار را سد ذوالقرنین می‌دانند که لازم است از آنها که آیا دیوارِ چین در آذربایجان کنونی بوده‌است یا خیر!!
این از اینکه چرا ذوالقرنین را کوروش باور داریم. حالا به این می‌پردازم که چرا عده ای اورا اسکندر میپنداشتند و با دلیل و استناد به‌قرآن -که بحث دربابِ ذوالقرنین، مربوط به آن است- این مسئله‌را رد می‌کنم.
در قرن چهارم هجری مفسرین قدیمی با فلسفه‌ی ارسطو آشنا شدند و حکمت ارسطو را که با آیین توحید موافق‌تر از افلاطون بود پذیرفتند و به این ترتیب به‌اسکندر متوجه شدند، این امر هم به خاطر ارادت به ارسطو بود. در این میان ابن‌سینا به این خاطر که مبنای فلسفه او بر تطبیق فلسفه و دین استوار بود، به نظر او مناسب آمد که اسکندر ملعون، شخصیت قرآنی داشته باشد و از این تاریخ این مرد فاسد و فاسق به عنوان ذوالقرنین در کلیه تفاسر و مضامین به کار رفت و چه افسانه‌ها که درست نشد و چه اسکندر نامه ها که نوشته نشد، هرچند که با نگاهی به زندگینامه‌ی اسکندر مقدونی ، به‌پوچی این افسانه‌ها پی‌می‌بریم.
اسمش الکساندر و به گفته‌ی اریش نوتر ، مورخ آلمانی، کودکی غیر شرعی بود که پدرش نامعلوم است اما به گفته مصریان،اسکندر ، پسر فرعون مصر است که با مادر او همبستری کرده است، مادر اسکندر المپیاس و یا به قول پارسیان ناهید نام داشت. اسکندر زمانی که با خیانت چند تن از سرداران خائن، بر ایران مسلط شد،به تشویق یپسور* معروف تائیس، تختِ جمشید را به آتش می‌کشد و ....
فلادیوس آریان یونانی ، هموطن او میگوید :

اسکندر پرسپولیس را به‌آتش کشید و این کار لکه‌ی ننگی بود بر فتوحات خونین او.

كورتیوس مورخ دیگری است که گزارش می‌کند:

لشكریان اسكندر، پرسپولیس را ابتدا غارت كردند، پارچه‌های زیبا را تكه‌تكه كردند تا هر كدام پاره‌ای از آنرا بربایند، پیكره‌های سنگین را خرد می‌كردند تا پاره‌ای از آنرا صاحب شوند. صندلی‌های باشكوه را می‌شكستند تا قطعات عاج و سنگ‌های گرانبهای آنرا به یغما برند و هر چه را كه نمی‌توانستند ببرند، نابود می‌كردند.

بد نیست به پیشگویی اوستا نیز توجه کنیم :

به هنگام معلوم به‌سرزمین ثروتمند آسیا
مردی بی‌ایمان که ردای‌ارغوانی بر شانه دارد خواهد آمد
وحشی بیگانه با عدالت آتشین
همه‌ی آسیا طوقی شیطانی به‌گردن خواهد نهاد و زمین‌را سیل خون
فرا می‌گیرد و از خون سیراب خواهندشد
و سرانجام همان مردمی را که می‌خواست نابود سازد
قوم خود او را سر به‌نیست خواهندکرد .

حالا با تطبیق شخصیت قرآنی ذوالقرنین، به رد نظریه اسکندر بودن ذوالقرنین پرداخته‌می‌شود:

  1.  اسکندر موحد و خداپرست نبوده بلکه سفاک و عياش بوده است (چنانچه در ماجرای آتش زدن تخت جمشيد معروف است)، حال آن‌که ذوالقرنين به‌توصيف و تصريح قرآن مجيد خداشناس و مومن بوده است.
  2. هيچ سدی با مشخصات قرآنی که دارای مس و آهن باشد به اسکندر منسوب نيست.
  3. مسير لشکرکشی اسکندر از غرب به شرق بوده است و حال آن‌که به تصريح قرآن شروع لشکرکشی ذوالقرنين به سمت غرب بوده‌است.

دلايلی دال براين‌که ذوالقرنين همان کوروش کبير بوده‌است:

  1. کوروش شخصيتی است که در عهد عتيق ( در کتاب رويای دانيال و کتاب عزرا و چند رساله ديگر ) از او با تلويحی شبيه به تصريح ياد شده است. دانيال در رويايی می‌بيند که در قصر شوشان در کشور عيلام و در کنار نهر « اولای » است و قوچی با دوشاخ به همه‌ی حيوانات غلبه می کند، مگر بزی با يک شاخ که سرانجام بر او غلبه می‌يابد. سپس دانيال پس از اين خواب از خود بي‌خود می شود و فرشته‌ی وحی بر او ظاهر می‌گردد و می‌گويد « آن قوچ صاحب دو شاخ را که ديدی، پادشاهان ماديان و پارسيان می باشد و آن بز نر از پادشاهان يونان است(بز تک شاخ می‌تواند همان اسکندرمقدونی باشد که عاقبت بر سلسله‌ی هخامنشيان چيره شد و بساط آنان را برچيد).
  2. با استفاده از شان نزول اين آيات و به تصريح خود قرآن کريم، پرسش‌کنندگان يهود ( يا به تحريک يهود ) بوده‌اند و با توجه به ذکر نام کوروش در عهد عتيق، احتمال اين‌که ذوالقرنين کوروش باشد بسيار بيشتر از اسکندرمقدونی است.
  3. ذوالقرنين قرآن خداشناس و موحد است و کوروش هم خداشناس و يکتاپرست بوده و معقول‌ترين تاريخی که برای ظهور ذوالقرنین ياد می‌شود قرن ششم پيش از ميلاد است که با تاريخ حيات کوروش توافق دارد.
  4. ذوالقرنين قرآن شخصيتی است که خداوند به‌او تمکن در روی زمين و قدرت و اختيار داده‌است و اين با شخصيت کوروش که بر بخش عظيمی از آسيا و اروپا دست يافته و نخستين امپراطوری بزرگ تاريخ را تاسيس کرده است، توافق دارد.
  5. ذوالقرنين اولين بار سفر يا لشکرکشی به‌غرب يا مغرب خورشيد داشته است و اين موضوع با لشکر کشی کوروش به‌غرب و شکست کروزوس پادشاه ليديه و تسلط بر آن سرزمين انطباق دارد.
  6. ذوالقرنين پس از لشکرکشی به‌مغرب، متوجه سمت مشرق شده و به سمت مشرق لشکرکشی کرده‌است که با لشکرکشی کوروش به مکران و سيستان و حدود و حوالی بلخ انطباق دارد و ظن قوی اين است که کوروش در اين سفر، بلاد سند را هم فتح کرده است و ايرانيان، سند را هند می‌ناميده اند و از اين جهت در کتيبه‌ی داريوش، نام هند نيز در ميان نام‌های ممالک بيست و هشت‌گانه‌ی مفتوحه ذکر شده است.
  7. ذوالقرنين قرآن با قومی وحشی مواجه شده‌است و اين با رفتن کوروش به سمت شمال و کوه‌های قفقاز و نبرد با اقوام وحشی «سکا» که به تعبیری همان «ياجوج و ماجوج» هستند انطباق دارد. در اين‌جا کوروش اقوام وحشی را عقب راند و در معبر «داريال» (تنگه داريول) که نمها معبر انان بوده است که از آن راه به اقوام مجاور تعدی و تجاوز می‌کردند، سدی با آهن و مس می‌سازد و شک نيست که اين ديوار همان سدی است که کوروش بنا نهاده‌است زيرا اوصافی که قرآن درباره‌ی سد ذوالقرنين بيان کرده کاملا بر آن منطبق است و در آثار باستانی ارامنه اين ديوار «بهاگ کورايی» به معنی «تنگه کوروش» ناميده می‌شود.ذوالقرنين قرآن اگر بر قومی مسلط می‌شد به عدالت و نيکی با آنان رفتار می‌کرد «ستمکاران را مجازات و صالحان را پاداش می داد» و کوروش بنا به قولِ هرودوت مورخ شهير يونانی « کوروش فرمان داد تا سپاهيانش جز به روی جنگجويان شمشير نکشند و هر سرباز دشمن که نيزه خود را خم کند نکشند ... بطوريکه توده ملت ، مصائب جنگ را احساس نکردند » و حتی بر پادشاهان اسير از جمله کروزوس پادشاه ليديه رحم آورد و او را بخشيد و از ملتزمان رکاب خويش قرار داد. کوروش پادشاهی سخی و کريم و ملايم بود و حرص مال اندوزی نداشت.

البته در شخصیت اسکندر و اقدامات خود و جانشینانش نیز ابهام وجود دارد، عده‌ای عقیده دارند که سلوکیان وجود خارجی ندارند. آنها معتقدند که از این سلسله به جز 500 سکه‌ی تقلبی متعلق به 500 سال پیش ساخته شده است، چیز دیگری در دسترس نیست .
و اما درباره مؤسس این سلسله (الکساندر مقدونی) اعتقاد دارند که درباره‌ی او به جز سکه‌های ساختگی و عکس‌هایی از مهر اشکانی که به او منسوب شده سند دیگری ارایه نشده‌است.
سپس می‌گویند : نخستین کسی که درباره‌ی اسکندر افسانه نوشت، شخصی به نام "کالیستنسن" بوده‌است. کالیستن کسی است که همه‌ی تاریخ‌نویسان و پژوهشگران تاریخ او را دروغ‌گو می‌خوانند. او نویسنده‌ای بود که به‌جز افسانه و رمان چیز دیگری نمی‌نوشت. دیگر هم اینکه از قرن 9 تا 11 میلادی یک خانواده‌ی ارمنی با عنوان مقدونی در بیزانس فرمان‌روایی می‌کردند. این امپراتوری خارجی 3 قرن بر یونان تسلط کامل داشتند و برای حفظ مقام خود تظاهر به یونانی‌مآبی می‌کردند. افسانه‌ی اسکندر مقدونی هم از همین عصر پر افتخار امپراتوران ارمنی بوده‌است و از همین راه وارد ادبیّات لاتین، ارمنی، پهلوی، عربی، حبشی و غیره شده‌است.
طبق تارخ اسکندر مقدونی در 33 سالگی مرده‌است. اگر به بررسی کارها و اقدامات این شخصیت که در تاریخ با آب و تاب آمده‌است، بپردازیم دروغ‌گویی و کم‌حافظه‌گی تاریخ‌نگاران معلوم می‌شود. طبقِ محاسباتی انجام شده، اسکندر باید با این همه کارهای خارق‌العاده 101 سال عمر کرده‌باشد. با توجه به مقیاس خطی، نقشه حرکت او از مقدونیه به‌خاورمیانه و ایران و سپس هند و فتوحات و کارهای او در آن حملات و سپس برگشت او به بین النهرین و مصر 851 / 877 / 1 فرسنگ برابر با 849 / 866 / 10 کیلومتر است، یعنی مسافتی برابر با 7 / 2 برابر کره‌ی زمین! شهرک‌هایی که ساختن
آن به اسکندر نسبت داده‌شده‌است هر کدام دست کم 2 سال وقتِ کاری لازم داشته‌اند و بقیه‌ی کارهای سخت و عجیب که به او نسبت داده شده‌است، هر کدام مدت زمان فراوانی را لازم داشته‌است .
مسئله‌ی دروغ بودن اسکندر هنوز هم بحث و بررسی صورت می‌گیرد که البته اشاره‌نمودن به آن‌ها در حوصله‌ی این مقاله نمی‌باشد و مختصر اشاراتی که در بابِ معرفیِ دلایلِ کسانی که به دروغ‌بودنِ اسکندر معتقدند، موردِ تایید نگارنده نبوده و نگارنده معتقد است با این اسنادِ کم، هرگز نمی‌توان حکمی لزوما صادق داد.
نگارنده در پایان نیز لازم می‌داند به‌این‌نکته اشاره کند که مطابقِ اسنادِ موجود که مختصری از آن‌ها بیان شد، کوروشِ هخامنشی نسبت به باقیِ افراد، احتمالِ ذوالقرنین بودنش بیشتر است؛ هر چند که در تاریخ، معدود مواردی را می‌توان به‌یقین بیان کرد.

منابع:

+ کتاب‌ها:

  • قرآن کریم
  • تورات
  • اوستا
  • کوروش کبیر، حقیقت تاریخ از مهندس فرشاد ابریشمی
  • تاریخ ایران باستان از مشیرالدوله پیرنیا
  • رساله‌ی ذوالقرنین از علامه‌طباطبائی


+ وبلاگ‌ها:


---
* صنعتِ ادبی برعکس‌نویسی برای جلوگیری از هیلترینگ!
---
پی‌نوشت: لازم به‌یادآوری نیست که "قانونِ دافعه‌ی عمومی مسئولیت مطالب" این‌جا هم صادق است!
---
بیشتر:
  • به‌دنبالِ بحثِ مختصری که در نظراتِ این مطلب شد، هیوا پاسخی به این مطلب نوشته است که می‌توانید آن‌را در این‌جا بخوانید.
  • رساله‌ی ذوالقرنین که به‌وسیله‌ی علامه طباطبائی نوشته شده است را می‌توانید از این‌جا بخوانید.


20 نظر برای "ذوالقرنین؟"

 

عالیه استاد ! ایـــــــــــــــــــــول ! منتظر همچین حرکت ارزشمندی بودم از جانب شما ! نمیخوام اینجا بخونمش هم میخوام داشته باشمش هم چشمم درد میگیره :دی پرینت می کنم می خونم ، فردا (3شنبه) نظر نهایی رو میگم خدمتت :دی

 

عالی بود دادا , عالی بود.درباره الکساندر هم کلی توهم زدن که خودشون هم آروم آروم دارن به این موضوع پی میبرن.اما یادت باشه کسانی مثل ناصر پور پیرار پان عرب هم هستند که برای نابودی تاریخ ما شمشیر رو از رو بستند.

 

خیلی عالی بود...این‌ها رو ببری کنفرانس بدی خودم اولین نفر بلند میشم دست میزنم...خیلی جامع و درست و حسابی بود و حسابی تِر زدی به اعصاب بعضی‌ها :D

 

جالب و محققانه بود.با این وجود من مطمئن نیستم که فصول مربوط به کورش قبل از فتح بابل در کتب مقدس یهودی وجود داشته و حدس من این است که اینها بعدا به دلیل برخورد انسانی کورش با یهودی ها به آن اضافه شده است.تا جایی که من می دانم کورش به معنای رایج کلمه موحد نبوده است و اصولا دین زرتشتی دین توحیدی با تفسیر ادیان ابراهیمی از توحید نیست.

 

Weblogchi:
والله چی بگم... ارزشمندترین برخوردِ ممکن اینه که پاسخش داد.

سعید, نوعِ سوم, Nojan:
:)

زروان:
والله تحلیلِ تاریخی حکم می‌کنه که مطابقِ اسنادی که داری نتیجه بگیری، من هم همین عقیده رو دارم، ولی مدرکی که استدلال‌ها رو رد کنه تا الان ندیدم!
کوروش؟ زرتشت؟ موحد بودن که لزوما به معنی ادیانِ ابراهیمی نیست، درضمن به‌یقین هم نمی‌شه گفت کوروش زرتشتی بوده.
چاکریم

 

قسمتِ اوّلِ کامنت:
تحقیق خوبی نوشتی علیرضا، دستت درد نکنه. ولی به‌نظرم با نادیده‌گرفتن چند موردِ کوچولو مقاله‌تُ از درجه‌ی یه‌تحقیقِ اُبژکتیفِ بی‌طرفانه تنزّل دادی. من حرفم رو با این‌سؤالِ ساده شروع می‌کنم:

در ذوالقرنین‌بودنِ کورُش از دیدگاهِ تورات هیچ‌شکّ و تردیدی نیست، ولی آیا ذوالقرنین قرآنی همون ذوالقرنین توراته؟ من این‌طور فکر نمی‌کنم. فراموش نکنیم که رقابت بین دین اسلام (و همین‌طور مسیحیت) با آیین یهود –به‌عنوانِ مادر ادیانِ سامی– بسیار شدید بوده و منصفانه که نگاه کنیم، هردو دینِ اسلام و مسیحیت جلوی آیین باستانی یهود عملاً سپر انداختن و شکست خوردن. ما می‌تونیم درستی این‌ادّعا رو از واکنش‌های عصبی رهبرانِ این‌دو دین به‌وضوح بفهمیم؛ به‌طور مثال در قضیه‌ی قبله، یهودی‌ها به‌درستی و کاملاً به‌حق انتقاد می‌کردن که این چه‌جور دینی‌یه که از خودش قبله‌ی جداگانه نداره و حتا به‌قبله‌ی ادیانِ دیگه هم رحم نمی‌کنه. در چنین‌شرایطی، همون‌طور که مسیحیت اساساً با هدفِ تغییر مفاهیمِ بنیادیِ دین یهود (ملکوت، مسیح و... که همه‌گی مفاهیمِ باستانیِ یهودی هستن) پا به‌عرصه گذاشت؛ اسلام هم هدف رو اساساً روی فرار به‌جلو گذاشت، یعنی تأکیدِ مداوم روی مسئله‌ی تحریف‌شده‌بودنِ تورات (درحالی‌که خودِ یهودی‌ها از روزِ اوّل قبول داشتن که عهدِ عتیق مجموعه‌یی از چند کتابه که تنها بخش کوچیکی‌ازشون مالِ موساست). با این‌مقدّمه، من اعتقاد ندارم که اسلام هرگز روایتِ یهودیِ «ذوالقرنین» رو تأیید کرده باشه. دقت کن که در اون آیاتی‌که نقل کردی، هرگز صحبتی درباره‌ی این‌که «ذوالقرنین» کی‌یه گفته نمی‌شه و بحث تنها برسرِ کارهایی‌یه که ذوالقرنین انجام داده.
سؤال رو این‌جور تکرار می‌کنم: می‌دونیم که اعراب هرگز نگاهِ مثبتی به‌ایرونیا نداشتن و به‌معنای واقعیِ کلمه همیشه از ما متنفر بوده‌ن. به‌نظرت چرا باید یک‌دینِ عربی، یک‌پادشاهِ ایرانی رو به‌لقب فخیمه‌ی «ذوالقرنین» مفتخر کنه و همتای مقدونی‌ش رو ازش بی‌نصیب بذاره؟

تا این‌جا، من نتیجه می‌گیرم که ذوالقرنین اسلامی و یهودی لزوماً یکی نیستن. امّا می‌رسیم به‌مشخّصاتِ ذوالقرنین:
اوّلاً خاطرمون باشه که فقط پادشاهانِ ایرونی کلاهِ دوشاخه به‌سر نمی‌ذاشتن و تاجِ دوسر (ذوالقرنین) اساساً یه‌چیزِ مشترک در همه‌ی سلاله‌های پادشاهیِ خاورمیانه‌یی بوده. اگه قرار باشه دنبالِ کسی‌که تاجِ دوشاخه سرش بوده بگردیم، پس فراعنه‌ی مصر هم می‌تونن کاندیدِ ذوالقرنین‌بودن باشن.
دوّم این‌که دیدم زروان یه‌حرفِ قشنگی زد. راس می‌گه، کورُش مسلّماً زرتشتی نبود. داریوش زرتشتی بود ولی کورُش و کامبوزیا بدونِ تردید زرتشتی نبودن. ممکنه گفته بشه «ولی موحّد بوده!» من می‌گم با توجه به‌سیاستِ تساهل و تسامح کورش دربرابر ادیانِ بت‌پرستِ باستانی در بین‌النّهرین (که کاملاً نزدیک به‌اعراب بوده)، اون دست‌کم ازنظر اعراب (که خودشون هم بت‌پرست بوده‌ن، اون‌هم بت‌های وارداتی از بابل و آشور) موحّد شناخته نمی‌شده. حالا من کاری به‌این ندارم، ولی حرفم سرِ اون‌جمله‌ی عجیبته: «اسکندر موحد و خداپرست نبوده بلکه سفاک و عیاش بوده است» مردِ مؤمن! ینی با این‌حساب، بنده که نه موحّد هستم نه خداپرست، ینی منم سفّاک و عیّاش هستم!؟ (حالا عیّاش‌بودنمُ قبول دارم باز!)

 

قسمتِ دوّمِ کامنت:
امّا یکی‌از مسائل مهمّ مقاله‌ی تو، مسئله‌ی خطّ سیر حمله‌ی کورش و اسکندر روی نقشه‌س. ئیده‌ی خوبی‌یه، ولی نادیده گرفتی که کورش از پارس ظهور کرد، و روی نقشه که نگاه کنیم، درحقیقت اوّل به‌شمال حمله کرد (ماد- اکباتانا)، بعد به‌شمال‌غرب (بابل و لیدی) بعد (البته بعد از بازگشت به‌پارس، یعنی بعد از حرکت از لیدی به‌جنوب‌شرق) به‌سمتِ شمال‌شرق (سکاهای شمالی و ماساگت‌ها) و هرگز هم به‌هند نرسید چون این کاری بود که ابتدا داریوش و بعد اسکندر انجام داد نه کورش. این‌جاست که اتفاقاً باید به‌ضرس قاطع نتیجه بگیریم که ذوالقرنین قرآنی به‌وضوح کورش نیست. ولی کاملاً برعکس، اسکندر احتمالاً جواب روشنِ این‌مسئله‌س، چون قبل‌از حمله به‌سمتِ مشرق‌زمین (که درین‌جا به‌روشنی مفهومِ خیلی‌گویاتر و فراگیرتری نسبت به«شرق» کورش داره) ابتدا دولت‌شهرهای هلنی بالکان رو مطیع خودش کرد، و تا از استحکامِ قدرتِ خودش مطمئن نشد به‌سمتِ ایران حرکت نکرد. دقیق‌تر که نگاه کنیم، می‌بینیم برای توصیفِ «مغرب و مشرق ذوالقرنین»، مغرب و مشرقِ اسکندر (شبه‌جزیره‌ی بالکان – هند) خیلی مناسب‌تر از مغرب و مشرقِ کورش (لیدی – خوارزم) بوده.

امّا من یه گلایه‌ی دوستانه‌ی کوچولویی دارم ازت درباره‌ی برخوردت با مسئله‌ی شخصیتِ اسکندر: حقیقتش، انتظار نداشتم صِرفِ احساساتِ میهن‌پرستانه‌ت بنویسی «اسکندر ملعون» یا «مردِ فاسق و فاسد» یا اون روایاتِ فوق‌العاده بی‌اساس و مسخره درباره‌ی نسب اسکندر و چه‌گونه‌گیِ تولّدش. اتفاقاً اسکندر دقیقاً به‌دلیلِ محبوبیت و کاریزمای قابل‌توجه‌ش در تمدّنِ غرب، بیوگرافی خیلی‌روشن و مستندی داره و نقل چنین‌اراجیفی حقیقتش مث اینه که یه‌مجسّمه‌ی خیلی‌زیبا بسازی بعد خودت بزنی ناقصش کنی (بعدشم من ازت انتظار نداشتم روی مسئله‌ی «حروم‌زاده‌بودنِ اسکندر» مانور بدی، تو که می‌دونی روابطِ جنسی یونانیا چه‌قدر آزادانه بوده دیگه چرا؟ بعدش، من می‌خوام بدونم تو واقعاً فکر می‌کنی امپراطوریِ ایران با اون‌عظمت، حقیقتاً به‌خاطر «خیانت چند تن از سرداران خائن» سقوط کرد؟ (توصیه: این‌کتاب رو حتماً از کتاب‌فروش محلّ‌تون بگیر بخون: «تاریخ ایران از دورانِ باستان تا پایانِ سده‌ی هجدهمِ میلادی» نوشته‌ی پیگولوسکایا، پطروشفسکی و دیگران؛ ترجمه‌ی کریم کشاورز؛ سازمانِ انتشارات پیام- عرض سلام و ادب و ارادتِ بنده رو هم خدمتِ کتاب‌فروشِ معزّز ابلاغ کن) یا واقعاً این‌طور فکر می‌کنی که «اسکندر چون تحمل دیدن آن تمدن را نداشت» تخت‌جمشید رو آتیش زد؟ خب چرا این‌کار رو مثلاً با کاخ‌های هخامنشیِ شوش و بین‌النّهرین نکرد؟ (یادآوری: اسکندر در بازگشت از هند، توی کاخِ هخامنشیِ بابل مرد)
امّا می‌رسیم به‌جایی‌که، با عرض معذرت، اگه دَمِ دستم بودی گوش‌تُ می‌گرفتم و حسابی می‌پیچوندم! مردِ حسابی، کی به‌ت گفته بود که «سلوکیان وجودِ خارجی ندارند»؟ کی به‌ت گفته بود ازشون جز «500 سکه‌ی تقلبی متعلق به 500 سال پیش» چیز دیگه‌یی نمونده؟ من فقط می‌خوام اینُ ازت بپرسم: ینی مطابق فرمایش جناب‌عالی، در دوره‌ی صفویه ایرونیا نشستن 500تا سکه‌ی تقلّبی با رسم‌الخطِ هلنی (اونَم هلنیِ باستان نه جدید!) ساخته‌ن و زیر زمین چال کرده‌ن که ایشالله 400سال بعد که اروپاییا اومدن ایرون از زیر خاک بکشن بیرون و گول بخورن؟
من از پاراگرافی‌که درباره‌ی دروغین‌بودنِ اسکندر نوشتی دوست داشتم بدونِ هیچ‌حرفی بگذرم، ولی دلم نمیاد که نپرسم پس اگه ایشون وجودِ خارجی نداشته، عمّه‌ی من به‌قولِ سرکار تخت‌جمشید رو به‌آتیش کشیده؟
حالا اینا هیچی، من دارم سفتی دوتا شاخ رو زیر پوست ناحیه‌ی فوقانیِ سرم احساس می‌کنم که عنقریبه بیان بیرون! مردِ مؤمن! کی به‌ت گفت واسه گرفتنِ ایرون 101سال زمان لازم بوده؟ ناپلئون چندسالش بود که کلّ اروپا رو گرفت و به‌پشتِ دروازه‌های روسیه رسید؟ هیلتر چندسالش بود که جهان رو کن‌فیکون کرد؟ خودِ کورش چند سالش بود که مادِ به‌اون‌قدرت رو شکست داد؟ خودِ تو چند سالته که این‌جور اعصاب منُ به اف. یو. سی. کِی دادی!؟
+ بعدشم اگه ممکنه توی اون‌قسمتِ پیشگوییِ اوستا درباره‌ی حمله‌ی اسکندر، آدرس مأخذ رو هم بنویس ممنون می‌شم.

 

با درود به عليرضا جان
كم مهر شدي سر نميزني
در مورد ايا اينكه ذولقرنين همان كوروش بزرگ است گفتگو بسيار است من فكر نميكنم همان باشد خودمان ميدانيم كه ما ايراني ها از يك سو غرور ملي و ميهني و از وسي اين پژوهشگران غرور اسلامي هم بدنبال ميايد بنابر اين در درازاي تاريخ ما كوشش كرده ايم كه اين دو را بهم گره بزنيم و نبابر اين دانشمندان مسلمان ما هم اسلام را زنده نگه داشته اند و هم انرا با تاريخ پرافتخار ايران زمين پيش از اسلام پيوند زده اند من فكر ميكن نماد خود كوروش بزرگ و مهرباني او به همه دين ها و رسم ها انهم در اوج قدرت مهمتر از همه چيز هاست كه ايا اين همان است كه در تورات امده و يا در قران اميدورام كه نگاه او بدنيا و مردمان را انهم در دو هزار و سد ها سال پيش دريابيم انگاه كه پادشاه هان مينويسند كه ما كشتيم و شهر را چپاول كرديم تا قدرتمان را نشان دهيم و انگاه كه نگاره ها و سنگتراشي ها پادشاهان و افسران را بروي اسب ها و تسخير شدگان را با قل و زنجير نشان ميدهد ما در پارسه دست در دست نمايندگان ساتراپها هستيم و يا كوروش بزرگ با اينه خداي بابل را نميپديرفت ولي به انگيزه مردم بابل در استوانه خود به او سوگند ميخورد اين ها نشان بزرگي اوست و اينكه در كتابي از او نام برده ده يا نه مهم نيست . ولي در مورد هجوم اسندر برخي از هم ميجنان نميدانم چرا ميخواند نپذيرند كه اسكندر مرد جنگي بززرگي بوده هر چند عياش و ديوانه ولي نقشه هاي جنگي او بسيار قابل ستايش است هر چند ما از اوبه نام اسكندر گجستك نام ميبريم ولي در سني كه داشت فرمانده بزرگي بود البته وحشي بودن او و كشتار هاي بدون انگيزه او گفتگوي ديگري دارد ولي چنين شخصي بنا بر همه نوشته هاي تاريخي بوده است و پارسه را همين او اتش زد
اينكه ايا كوروش بزرگ زرتشتي بوده يا نه هيچ مدركي در دست نيست و البته مدركي هم بر ضد اينكه او زرتشتي نبوده نيست ولي اينكه در استوانه خود سخني در باره اهورامزدا كه در سنگ نبشته هاي ديگر پارسه ميبينيم هست نزده ميتواند دليلي بر نبودن او باشد بهر حال هر ديني كه داشت مرد بزرگي بود كه تاريخ بسيار كم به خود ديده است

 

ebrahim.sadr :
چاکریم!

هیوا ( قسمت اول ) :
از کامنت بلندت و مواردی که گوش‌زد کردی متشکرم و این لطف و توجه‌‌ات رو می‌رسونه، ولی گویا پستم زیاد طولانی بوده و شما کمی خوابت گرفته رفیق.
-
" آیا ذوالقرنین قرآنی همون ذوالقرنین توراته؟ "
مگه تو تورات هم به " ذوالقرنین " اشاره شده؟!
-
از نکاتِ تاریخی که بیان کردی متشکرم، ولی لزومی به اشاره‌شون هم نمی‌بینم چون به بحثِ ما ربطی نداره؛ هر چند تقریبا موافقم.
-
" ... من اعتقاد ندارم که اسلام هرگز روایتِ یهودیِ «ذوالقرنین» رو تأیید کرده باشه"
همون‌طوری که اول متذکر شدم، ذوالقرنین یه روایت قرآنی هست و قبلا جایی معرفی نشده بود.
-
"می‌دونیم که اعراب هرگز نگاهِ مثبتی به‌ایرونیا نداشتن و به‌معنای واقعیِ کلمه همیشه از ما متنفر بوده‌ن. به‌نظرت چرا باید یک‌دینِ عربی، یک‌پادشاهِ ایرانی رو به‌لقب فخیمه‌ی «ذوالقرنین» مفتخر کنه و همتای مقدونی‌ش رو ازش بی‌نصیب بذاره؟"
خب، اینجا مسئله‌ای پیش میاد و ما باید بررسی کنیم که چرا اصلا ذوالقرنین معرفی شده در قرآن و علتِ این امر پرسش یهودی‌هاست. از نظرِ من موردِ مشکوکی این‌جا نیست. چون شخصِ ذوالقرنین معرفی نشده ما با احتمالات طرف هستیم.همونطوری که در آخر پست هم گفتم من احتمال این‌که کوروش ذوالقرنین نباشه یا اصلا یه بابای دیگه پیداش بشه و بگه من ذوالقرنین هستم و واقعا هم باشه رو رد نمی‌کنم. اما افرادی که توی تاریخ روشون بحث شده یکی کوروش هست و یکی اسکندر. حالا با توجه به‌اینکه یهودیان سوال رو پرسیده‌بودند و کوروش هم خدماتی برای یهودیان انجام داده بوده من عقلا این‌جا احتمالِ کوروش رو بیشتر می‌دونم. در اینکه چرا باید دینِ عربی این‌کار رو بکنه هم من نظری ندارم، تاریخ رو من علمی می‌دونم که بر اساسِ شواهد و مدارک باید صحبت کنی، وقتی اسناد این‌طور حکایت می‌کنند من چیزی از خودم نمی‌تونم بگم! منظورم رو واضح‌تر بیان می‌کنم که این‌جا صرفا بر اساسِ شواهدِ موجود نتیجه‌گیری کردم.
-
" اوّلاً خاطرمون باشه که فقط پادشاهانِ ایرونی کلاهِ دوشاخه به‌سر نمی‌ذاشتن و تاجِ دوسر (ذوالقرنین) اساساً یه‌چیزِ مشترک در همه‌ی سلاله‌های پادشاهیِ خاورمیانه‌یی بوده. اگه قرار باشه دنبالِ کسی‌که تاجِ دوشاخه سرش بوده بگردیم، پس فراعنه‌ی مصر هم می‌تونن کاندیدِ ذوالقرنین‌بودن باشن."
رفیق من و تو می‌تونیم پادشاهانِ شهرِ سفسطه بشیم. آخه مردِ مومن من کجایِ استدلال‌هام بر پایه‌ی شاخ‌دار بودنِ عکسِ کوروش بوده که این نتیجه رو گرفتی؟ بنده ذوالقرنین رو ترجمه کردم و عکسی از کوروش که این دو شاخ رو داره گذاشتم، اگه شما عکسی از اسکندر داری که دو شاخ رو سرشه (؟) بده به من بگذارم کنارش. خدا را شکر که فون‌دانیکنیستی برخورد نکردی و موجوداتِ فضایی رو هم قاطیِ این قضیه نکردی!
-
" دوّم این‌که دیدم زروان یه‌حرفِ قشنگی زد. راس می‌گه، کورُش مسلّماً زرتشتی نبود. داریوش زرتشتی بود ولی کورُش و کامبوزیا بدونِ تردید زرتشتی نبودن. ممکنه گفته بشه «ولی موحّد بوده!» من می‌گم با توجه به‌سیاستِ تساهل و تسامح کورش دربرابر ادیانِ بت‌پرستِ باستانی در بین‌النّهرین (که کاملاً نزدیک به‌اعراب بوده)، اون دست‌کم ازنظر اعراب (که خودشون هم بت‌پرست بوده‌ن، اون‌هم بت‌های وارداتی از بابل و آشور) موحّد شناخته نمی‌شده. "
برداشتِ بنده از نظرِ زروان این هست که زروان کوروش رو زرتشتی می‌دونسته، بهتره خودِ زروان بیاد این شبهه رو برطرف کنه. خب این مسئله‌ی موحد بودن رو که بررسی می‌کنیم باید در نظر بگیریم که در زمانِ پرسشِ این سوالی که منجر به معرفیِ ذوالقرنین شد، اعراب بت‌های وارداتی رو پرستش نمی‌کردن! ولی همین رجوع به "مردوک " می‌تونه دلیلی بر موحد بودنش باشه، اگه از "موحد بودن" یه برداشتِ دگماتیستی نداشته باشیم.
-
" مردِ مؤمن! ینی با این‌حساب، بنده که نه موحّد هستم نه خداپرست، ینی منم سفّاک و عیّاش هستم!؟ (حالا عیّاش‌بودنمُ قبول دارم باز!)"
خب این مقاله‌هم در موردت نیست رفیق و علاقه‌ای هم به نوشتنِ یه مقاله در زمینه‌ی "بررسی سفاک و عیاش بودن یا نبودنِ میرزا هیواخان" ندارم. ولی برای اسکندر مطابقِ شواهد این جمله رو نوشتم. حکایتِ آتش و تائیس و امثالهم.

 

هیوا ( قسمت دوم ) :
" امّا یکی‌از مسائل مهمّ مقاله‌ی تو، مسئله‌ی خطّ سیر حمله‌ی کورش و اسکندر روی نقشه‌س. ئیده‌ی خوبی‌یه، ولی نادیده گرفتی که کورش از پارس ظهور کرد، و روی نقشه که نگاه کنیم، درحقیقت اوّل به‌شمال حمله کرد (ماد- اکباتانا)، بعد به‌شمال‌غرب (بابل و لیدی) بعد (البته بعد از بازگشت به‌پارس، یعنی بعد از حرکت از لیدی به‌جنوب‌شرق) به‌سمتِ شمال‌شرق (سکاهای شمالی و ماساگت‌ها) و هرگز هم به‌هند نرسید چون این کاری بود که ابتدا داریوش و بعد اسکندر انجام داد نه کورش. این‌جاست که اتفاقاً باید به‌ضرس قاطع نتیجه بگیریم که ذوالقرنین قرآنی به‌وضوح کورش نیست. ولی کاملاً برعکس، اسکندر احتمالاً جواب روشنِ این‌مسئله‌س... "
چه‌خوب می‌شد اگه یه نقشه هم می‌تونستم بزنم ولی حیف اسکنرم خرابه. راستش باورم نمی‌شه من هنگامِ نوشتنِ این مقاله اصلا به حمله‌اش به ماد توجهی نکرده‌بودم، ولی اگر لیدیه و سارد رو در غرب بگیریم ( که درست هم گرفتیم ) متوجه می‌شیم که ماد خیلی بیش از اونی که شمال باشه، در قسمتِ غربی واقع هست. :D ولی اصلا متوجه نمی‌شم که من برای هند عبارتِ "ظنِّ قوی" رو نیووردم؟ به نظرِ من این نتیجه‌گیری اسکندر با این تفاسیر خیلی کودکانه هست، شما هنوز به مسئله‌ی "سد" ساخته شده توسطِ ذوالقرنین اشاره نکردی، اسکندر چه سدی رو در اون نواحی ساخته؟ آیا " نهری که امروزه به نام سائرس به معنای کوروش به یونانی درجریان است و در آثار باستانی ارمنی از این دیوار به نام "بهاگ گورائی" یا تنگه کوروش یاد می‌کنند " از اسکندر هست؟
-
" ...چون قبل‌از حمله به‌سمتِ مشرق‌زمین (که درین‌جا به‌روشنی مفهومِ خیلی‌گویاتر و فراگیرتری نسبت به«شرق» کورش داره) ابتدا دولت‌شهرهای هلنی بالکان رو مطیع خودش کرد، و تا از استحکامِ قدرتِ خودش مطمئن نشد به‌سمتِ ایران حرکت نکرد. دقیق‌تر که نگاه کنیم، می‌بینیم برای توصیفِ «مغرب و مشرق ذوالقرنین»، مغرب و مشرقِ اسکندر (شبه‌جزیره‌ی بالکان – هند) خیلی مناسب‌تر از مغرب و مشرقِ کورش (لیدی – خوارزم) بوده. "
ببخشید ظاهرا نقشه‌ی من درست نیست، می‌تونید دقیقا به من بفهمونی چه‌طوری حمله به ماد شمال هست و غرب نیست ولی شبه جزیره بالکان کاملا غربه؟ به نظرِ شما این استدلال یه ذره لنگ نمی‌زنه؟ ولی با تمامیِ این تفاسیر، من این احتمال رو خنثی می‌بینم، اشاره نشده که شرق و غرب کدوم شرق‌تر و غرب‌تره، نتیجتا این استدلالم پاسخ داده شد( هر چند نه‌ با اون شدتی که احساس می‌کنم موردِ نظرت بود)، ولی باقیِ استدلال‌های من کماکان منتظرت هستند تا دفعه‌ی بعدی با زیرکی توی نظرِ طولانی شما گم نشن رفیق!

 

هیوا ( قسمت سوم ) :
" امّا من یه گلایه‌ی دوستانه‌ی کوچولویی دارم ازت درباره‌ی برخوردت با مسئله‌ی شخصیتِ اسکندر: حقیقتش، انتظار نداشتم صِرفِ احساساتِ میهن‌پرستانه‌ت بنویسی «اسکندر ملعون» یا «مردِ فاسق و فاسد» یا اون روایاتِ فوق‌العاده بی‌اساس و مسخره درباره‌ی نسب اسکندر و چه‌گونه‌گیِ تولّدش. اتفاقاً اسکندر دقیقاً به‌دلیلِ محبوبیت و کاریزمای قابل‌توجه‌ش در تمدّنِ غرب، بیوگرافی خیلی‌روشن و مستندی داره و نقل چنین‌اراجیفی حقیقتش مث اینه که یه‌مجسّمه‌ی خیلی‌زیبا بسازی بعد خودت بزنی ناقصش کنی (بعدشم من ازت انتظار نداشتم روی مسئله‌ی «حروم‌زاده‌بودنِ اسکندر» مانور بدی، تو که می‌دونی روابطِ جنسی یونانیا چه‌قدر آزادانه بوده دیگه چرا؟ بعدش، من می‌خوام بدونم تو واقعاً فکر می‌کنی امپراطوریِ ایران با اون‌عظمت، حقیقتاً به‌خاطر «خیانت چند تن از سرداران خائن» سقوط کرد؟ (توصیه: این‌کتاب رو حتماً از کتاب‌فروش محلّ‌تون بگیر بخون: «تاریخ ایران از دورانِ باستان تا پایانِ سده‌ی هجدهمِ میلادی» نوشته‌ی پیگولوسکایا، پطروشفسکی و دیگران؛ ترجمه‌ی کریم کشاورز؛ سازمانِ انتشارات پیام- عرض سلام و ادب و ارادتِ بنده رو هم خدمتِ کتاب‌فروشِ معزّز ابلاغ کن) یا واقعاً این‌طور فکر می‌کنی که «اسکندر چون تحمل دیدن آن تمدن را نداشت» تخت‌جمشید رو آتیش زد؟ خب چرا این‌کار رو مثلاً با کاخ‌های هخامنشیِ شوش و بین‌النّهرین نکرد؟ (یادآوری: اسکندر در بازگشت از هند، توی کاخِ هخامنشیِ بابل مرد)"
خوشبختانه یا متاسفانه بنده احساساتِ میهن‌پرستانه‌ی قابلِ مشاهده‌ای ندارم. ولی من دارم روی شواهدِ موجود قضاوت می‌کنم. اون " اراجیفِ بی‌اساس و مسخره" جزوِ مدارکِ تاریخی محسوب می‌شن و خوش‌حال میشم علتِ این القابی که بهشون دادی رو بدونم. بررسی کردن حرام‌زاده بودنِ اسکندر و احتمالِ موحد بودنش مثل بررسی کردنِ حرام‌زاده بودنِ پدر هیتلر و عقده‌ی اصیل بودنش هست؛ هر چند که فقط یه جمله نوشتم و روش "مانور" ندادم. صرفا به علتِ خیانتِ اون سرداران به‌قدرت نرسید، ولی عاملِ مهمی بودند. از معرفیِ کتاب هم ممنون، برای دریافتن نقش اون سرداران هم متقابلا کتابی معرفی میکنم به نام "تاریخ مفصل ایران باستان" از "مشیرالدوله‌پیرنیا" که اون هم ضرری نداره خوندنش!
بنده این عبارت " اسکندر چون تحمل دیدن آن تمدن را نداشت " رو در این پست ننوشتم - حداقل Find: فایرفاکس نتونسته پیداش کنه! - اما حکایتِ تائیس و تختِ جمشیدش تقریبا در تمامیِ روایاتِ تاریخی موجود هستند. بحثِ تاریخ مثلِ فلسفه نیست که به بررسی روحیاتِ اشخاص بپردازی و استنتاج کنی، البته بررسی روحیاتِ اشخاص مفید هست در تاریخ، اما زمانی که سندِ تاریخی موجود باشه بررسی روحیاتِ اشخاص تقریبا بی‌فایده هست!
-
درباره‌ی پاراگراف‌ِ دروغ بودنِ اسکندر هم من هیچ دخل و تصرفی نداشتم و اگر شما با دقت پاراگراف‌های آخر رو می‌خوندی متوجه می‌شدی که من گفتم :" مختصر اشاراتی که در بابِ معرفیِ دلایلِ کسانی که به دروغ‌بودنِ اسکندر معتقدند، موردِ تایید نگارنده نبوده و نگارنده معتقد است با این اسنادِ کم، هرگز نمی‌توان حکمی لزوما صادق داد."
-
همین روایتِ اوستا تنها نقطه‌ی ضعفِ من می‌تونه باشه که این رو صرفا به علتِ تکرارش توی کتاب‌ها و سایت‌ها نوشتم توی پست، می‌پرسم و بعدا جوابش رو همینجا می‌نویسم!

باز از توجه‌ات ممنونم رفیق
چاکریم

 

آمان:
:D

dariush:
می‌شه گفت کاملا با شما موافقم. کاملا موافقم که ارزشِ کوروش بیشتر از این هست که ببینیم ذوالقرنین هست یا نه و آیا توی این کتاب هست یا نه( ارزشِ کوروش رو تاریخ بیان کرده )، اما حدس زدم بررسی ذوالقرنین بودنش هم می‌تونه مفید واقع بشه.

 

جوابم خیلی طولانی شد علیرضا، می‌ذارمش توی بلاگِ خودم بیا بخون جیگرم.

+ این پاراگراف رو توی مقاله‌ت جستجو کن این‌دفعه پیداش می‌کنی:
اسمش الکساندر و به گفته‌ی اریش نوتر ، مورخ آلمانی، کودکی غیر شرعی بود که پدرش نامعلوم است اما به گفته مصریان،اسکندر ، پسر فرعون مصر است که با مادر او همبستری کرده است، مادر اسکندر المپیاس و یا به قول پارسیان ناهید نام داشت. اسکندر زمانی که با خیانت چند تن از سرداران خائن، بر ایران مسلط شد، «چون تحمل دیدن آن تمدن را نداشت» به تشویق یپسور* معروف تائیس، تختِ جمشید را به آتش می‌کشد و ....

++ در موردِ اوستا، کافی بود توجه کنی که سیاق نوشتاریِ اوستا هرگز این‌شکلی نیست، و درضمن ایرانی‌ها چیزی به‌اسمِ «قاره‌ی آسیا» نمی‌شناختن که بعد بفهمن اسکندر آسیایی نبوده بل‌که اروپایی تشریف داشته :)

 

بحث جالبی بود بین شما و هیوا . من خوندم و از سطح بالای بحث لذت بردم.در مورد موحد بودن کورش من احتمال زرتشتی نبودن کورش را خیلی بیشتر از زرتشتی بودنش می دونم .و در کل دین زرتشت را هم دین توحیدی را نمی دانم .حتی اگر دین زرتشت را دین چند خدایی ندانیم که شواهد زیادی از این چند خدایی بودن در آن هست . وجود ثنویت در دین زرتشتی کاملا مشهود است .چون مطمئنم که این شبهه پیش می آید باید بگویم که توحیدی ندانستن دین زرتشت از نظر من بار منفی ندارد و نافی یا مثبت آسمانی بودن یا نبودنش هم نیست.

 

مسلمانِ ایرانی :
نمی‌دونم اگر نظرت رو بدونِ توهین می‌نوشتی چیزی از نظرت باقی می‌موند یا نه ولی آخه تو کوته‌فکرِ مثلا مسلمان، من کی خواستم " پادشاهانِ طاغوتی و کافرِ هخامنشی " رو بزرگ نشون بدم؟ من یه سری مدارک تاریخی بیان کردم، همین!

هیوا:
لینکش رو زدم زیرِ مطلبم و کاملا هم خوندمش. البته همون‌طور که فمودی این بحث نتیجه نخواهد داشت! اما من هم لینکِ مقاله‌ی علامه طباطبائی رو توی منابع درج کردم، گفتم ضرری نداره! ولی اگر بخوایی می‌تونم به مقاله‌ات پاسخ بدم.
+ بله، شرمنده. این جمله مخالفِ عقایدِ فعلیِ من هست و من هم حذفش کردم!
++ بنده تا الان اوستا رو نخوندم، می‌پرسم بعد خبرت می‌کنم.

زروان:
از رفعِ ابهامت متشکرم رفیق!

 

ایرادی ندارهههه... تو که نباید از این‌جور اوباشی حساب ببری. ولی موافقم، گفتم که این‌جور مباحث به‌نتیجه نمی‌رسن.

 

هیوا:
مسئله‌ی حساب بردن نیست، ولی خب خوشمم نمیاد برای هر پستِ تاریخی چندین نظرِ این بابا و امثالش رو بگیرم دیگه! تجربیاتِ وبِ قبلی می‌گه مطلب تاریخی نمی‌شه نوشت، چون حتی تاریخ تمدنِ مایاها هم با عقاید این‌ها در تضاد هست.
چاکریم.

نظر بدهید:

میخواهید نظرتان را درباره این مطلب بفرستید ؟ لطفا به نکات زیر توجه کنید :

۱- نظرات خود را به فارسی بنویسید .
۲- سعی کنید نظرتان مرتبط با موضوع مطلب باشد ؛ اما اگر هدفتان تماس با نویسنده میباشد ، لطفا به قسمت " تماس مراجعه کنید .
۳- در صورت انتخاب گزینه " نام/آدرس اینترنتی " پس از نوشتن نام خود ، در قسمت آدرس اینترنتی میتوانید آدرس ایمیل یا وبلاگ خود را وارد کنید یا آن را خالی بگذارید تا فقط نام شما نمایش داده شود ، در صورت تمایل به درج آدرس وبلاگ ، حتما آن را با " //:http " شروع کنید .
۴- اگر میخواهید نظرتان خصوصی باشد و نمایش داده نشود ، تنها کافیست نظرتان را با " خصوصی : " شروع کنید یا اینکه با هر روشی به من بفهمانید تا نظرتان را منتشر نکنم !