بررسیِ مفصّلِ شخصیتِ ذوالقرنینِ قرآن

مدتی بود که پستی در زمینه‌ی تاریخ نداده‌بودم، شاید چون در این مدت کمتر به‌کتاب‌های تاریخی مراجعه کرده‌ام. حالا به‌بهانه‌ی ویرایش و پیرایشِ پست‌های وبلاگِ سابق و استفاده‌ بردن از آن‌ها، مطلبی که قبلا درباره‌ی ذوالقرنین نوشته‌بودم را ویرایش کرده و اشکالاتش را در حدِّ توانم رفع کرده‌ام. هدف از این پست را بررسی شخصیتِ ذوالقرنین و این‌مورد که بلاخره کوروش ذوالقرنین است یا اسکندر، می‌دانم. به‌این علت که به طورِ تخصصی به‌مطالعه‌ی تاریخ نپرداخته‌ام، اگر اشکالی در این پست می‌بینید، خوشحال می‌شوم که به من گوش‌زد کنید( گرفتنِ غلطِ املایی هم جایِز است و مانعی ندارد.). قبل از این‌که به‌اصلِ مطلب بپردازم، از شما می‌خواهم اگر مایل به‌استفاده از این مطلب هستید، لینکِ مستقیم به‌این مطلب را فراموش نکنید تا سوءِتفاهمی پیش نیاید!





محکومِ به آزادی؟

از حضرتِ سارتر روایت است که می‌فرماید:

انسان محکوم به‌آزادی است. زیرا با آن‌که خود، خود را نیافریده، مع‌الوصف باز آزاد است. و از آنجا که روزی پا بدین جهان نهاده، مسئولِ هر کاری است که از دستش سر بزند.

آقایِ سارتر! اصلا هر چه شما می‌گویی درست، حواسمان هم به "طبیعت"مان هست؛ فقط ما را راهنمایی کن به جَزایِمان، به حُکمِ دادگاهِتان، به محکومیّتمان برسیم که مِلّت دیوانه‌ی این حُکمتان‌اند.


در مذمّتِ ریاضیّات؟

از استادِ فلسفه‌یِ ریاضی و شاگردِ راسل و شخصی که نصفِ سخنانش در زمینه‌ی ریاضیّات است، حضرتِ ویتگنشتاین، روایت است که می‌فرماید:

تمامِ ریاضیّات حشو است .

بنده هم تفسیری، نکته‌ای، چیزی ندارم که در این‌جا بگویم.





آقایِ افلاطون!


سخنی از افلاطون (تز) :

در فلسفه لذتی است گرامی.

سخنی دیگر از افلاطون (آنتی‌تز):

سگ همان روحی را دارد که فیلسوف.

آقایِ افلاطون! نمی‌شد یک عدد سنتز هم خودتان می‌دادید، با هم به ریشِ هگل می‌خندیدیم؟


مینیاتور

جدیدا برادرِ مؤمنِ ما، میرزا هیوا خانِ درویش‌الّدوله وبلاگی گروهی زده با نامِ مینیاتور، در زمینه‌ی کوته‌نویسی یا همان مینیمالِ سابق. در مرام‌نامه‌ی این وبلاگ میخوانید :

«مینیاتور» قاعده و قانونِ مشخّصی ندارد. در این‌جا قرار نیست مینیمال‌ها به‌لحاظِ متراژ یا موضوع ویژه‌گیِ معیّنی داشته باشند. هم‌چنین پست‌ها لازم نیست با یک‌جمله یا تکیه‌کلامِ قراردادی تمام شوند. محدودیتی برای مضمون و محتوای نوشتاری هم وجود ندارد. این‌روزها همه از لزومِ آزادیِ اندیشه و بیان حرف می‌زنند و در عمل همان‌اند که بودند! مینیاتور ازین‌لحاظ، دست‌کم ممکن است به‌منزله‌ی فرصتی برای تمرینِ التزامِ عملی به‌این‌مفاهیم استفاده شود.
پس در این‌جا نوشتن‌از همه‌چیز آزاد است؛ استفاده‌از هرنوع سبک و نحوه‌ی نگارشی آزاد است؛ سؤاستفاده از هرنوع فحش چارواداری و ناموسی و زیر و بالای 18سال آزاد است؛ و هیچ‌کس حق ندارد دیگری‌را از بیانِ دیدگاه‌های‌اش -به‌هرشکلی‌که صلاح می‌داند- منع کند.

حضرتِ هیوا در همان بدوِ تولّدِ این وبلاگ، مرا خبر کردند، شرحِ چگونگی عضویتِ مرا هم در قسمتِ درباره‌ام در آن وبلاگ می‌خوانید :

... دوش دیدم‌که ملائک درِ مِلکِ ملوکانه‌ی ما را زدند و بعد از پرسش‌از حال و احوالاتِ ما و معانقه و مصافحه، یکی‌از آن‌ها دستور به «مینیمال‌نویسی» و خروج‌از توابع ریاضی و مسائل فیزیکی و رسائلِ ادبی و اَفلامِ سینماییِ اجنبی را داد؛ و مِن‌بابِ دستورَش، مجلسِ وعظی برپاساخت با چاشنیِ گفتمان و صدالبته کُفتمان! بعداز متجلّی‌ساختنِ اراده‌ی ملوکانه‌ی ما و دستور به‌اجابتِ آن‌دستورِ آسمانی‌مآب، “آ سیّد میرزا هیواخانِ درویش‌الدّوله” کفتری‌نامه‌بَر فرستاد که در نامه‌اش ما را به‌مینیمال‌نویسی در این‌فضای مجازی دعوت فرمود. ما هم خدای‌عزَّ و جَلَّ را سپاس گزاردیم و دعوتِ میرزا را لبّیک گفته در این‌دیار ساکن گشتیم.

هم‌اکنون به جز هیواخان و نگارنده، برادران رضا و زروان هم در جمع مینیاتورنویسان حضور دارند. هر چند که نگارنده در این پدیده بسیار ناشیانه عمل می‌کند، اما در جمعِ آن بزرگان به اکتسابِ تجربه مشغول است! درنهایت از همه شما دعوت می‌کنم تا در خوراکِ این وبلاگ مشترک شوید. همچنین اگر قلم‌ به‌دست [همان صفحه‌کلید به‌دست] هستید، از شما دعوت می‌کنیم تا در گروهِ نویسندگان، در اینجا عضو شوید.

پس چی شد؟




زمان‌گرمایی : آیا زمان یک توهم است؟

مقدمه: مجله New Scientist هم مقالاتِ فیزیکِ جالبی دارد، مقالاتی که به طورِ غیرِ تخصصی و برای عمومِ مردم نوشته شده است. در میانِ مطالبش اکثرِ اوقات می‌توانی موردِ مطلوبت را بیابی و البته همیشه هم در مجلّه‌‌ای مثل دانشمند، ترجمه شده‌اش را بخوانی. یکی از مطالبی که توجّه مرا جلب کرده‌بود، مقاله " ?Is time an illusion " به قلمِ " Amanda Gefter " بود که ترجمه‌ی فارسیِ آن در شهریورماهِ سالِ پیش در مجله‌ی دانشمند منتشر شده‌‌بود. مطلبی که در ادامه می‌خوانید را با استفاده از همین مقاله و اطلاعاتِ قبلیِ خودم نوشته‌ام و در پایان نیز با اظهارِنظرم این مقاله را موردِ عنایت قرار داده‌ام! البته این مطلب را قبلا نوشته‌بودم که در جریانِ شُخم‌زنیِ کامپیوترم دوباره آن را یافتم و ویرایشش کردم و برای ارسال، آماده‌اش.



حزبِ خران

باشگاهِ خران، در سال 1321 به وسیله‌ی گروهی خوش‌ذوق در کرمانشاه تاسیس شد. در سال 1326 نشریه‌ی توفیق این سوژه را دستمایه‌ی کارِ خود قرار داد و به یک‌باره این تشکل محلی به یک حزب ملی بدل شد که با افت و خیز در نیمه‌ی دوّمِ دهه‌ی بیست و اوایل دهه‌ی سی ، اعضای آن به فعالیت می‌پرداختند. به دلیل توقیفِ توفیق - یا به‌قول توفیق ، تو"قیف" شدنِ آنها- و مسائلِ سیاسیِ کشور ، دفتر دوره‌ی اول حیاتِ این حزب در اوایلِ دهه‌ی سی بسته شد تا اینکه در سال 1346 به همت گردانندگانِ توفیق، حزب خران تجدیدِ حیات یافت و روزنامه‌یِ حزب خران از 14 شهریور 1346 تا 1 تیر 1350 منتشر شد .
روزنامه‌یِ حزب خران و ناشرِ افکارش ، با مدیریتِ کله خر و خردبیریِ کره خر بسیار مجبوبِ عموم گشت. بزرگانی چون کیومرث صابری، عمران صلاحی، ناصر پاک‌شیر، مرتضی فرجیان ، حسین توفیق ، عباس توفیق و بقیه علما در این حزب حضور داشتند.